من خواهم شنید...

شوق زندگی

چند وقته که دارم فکر میکنم یه حس شوق و ذوقی درونم کشته شده. چیزایی به دست آوردم که اگه قبلا به دست میاوردم میدونم خیلی براشون ذوق میکردم ولی الان دارم زندگیش میکنم و به طور واضحی میفهمم که اون حس شوقی که فکر میکردم باهاش میاد نیومده.
فکر میکنم یجوری ریدن به زندگیمون که دیگه خیلی سخت میتونیم خوشحال باشیم، نمیشه وقتی یه عده زیادی حالشون بده فقط به فکر حال خودت یه نفر باشی.

نمیدونم شاید اگه کنار یکی که ذوق کردن بلد بود تجربه میکردم به منم یادآوریش میکرد.

کاش حال همه حداقل یه پله بهتر بشه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

فعلا وقت فروپاشی ندارم

تا وقتی نگران ناراحتی های یکی دیگه هستی، یادت میره حال خودت هم بده. حس خیلی آشغالیه که خودت حالت بده ولی باید نگران یکی دیگه باشی...

وقتی که حالش یکم خوب میشه خودت یهو فرو میپاشی و دیگه وقت داری تا حالت بد باشه.

وقتی که اون بزرگ نشده بار ناراحتیش هم روی دوش تو میوفته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

اتوبوس

امروز داشتم با اتوبوس برمیگشتم خونه.

وسط اتوبوس یه مادری با بچه مثلا ۴ یا ۵ ساله اش واستاده بودن

بچه اش دستگیره رو میگرفت و تاب میخورد، مامانش دستش رو کشید که صاف واستا. بچه یکم واستاد و دوباره شروع کرد. مامانش دوباره دستش رو کشید و اخم کرد.

بچه مزاحم کسی نبود، به کسی نمیخورد فقط سر جای خودش یه تاب کوچیک میخورد ولی خب با یه ذهن بزرگسال نمیخونه که وسط اتوبوس تاب بخوری پس بچه رو منع میکرد.

داشتم فکر میکردم اگه بچه تاب بخوره بدترین اتفاق ممکن چی میتونه باشه؟ با سرعت کم اتوبوس احتمالا اگه زمین میخورد نهایتا زانوش پوست پوست میشد.

باخودم گفتم اگه من جای بچه باشم و یکی هی دستمو بکشه تا طبق قوانین خودش واستم خیلی اعصابم خورد میشه. شاید یه ترس بیجا از انجام هرکاری بیوفته تو تنم، یه خودانضباطی مزخرف گلوم رو بگیره و همه کارامو نقد کنه.

به خودم گفتم اگه یه زمانی بچه دار شدی، اگه تونستی خودت رو کنترل کنی بذار یه سری کارارو بکنه، بذار یه سری وقتا زمین بخوره ولی خودش تصمیم گرفته باشه.

شاید وقتی بزرگ شد سر گرفتن هر تصمیمی جونش به لبش نرسه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

روزهای پر استرس

این روزا از استرس دارم سکته میکنم. تقریبا هر روز ساعت 5 از خواب بیدار میشم و تا وقتی که میخوابم دلشوره دارم.

دوتا از بزرگترین تصمیم های زندگیم همزمان با هم دارن اتفاق میوفتن که باعث شد استرسش انقدر زیاد بشه که نتونم از هیچکدوم لذت ببرم.

من آدم جسوری نیستم هر تصمیم جدیدی رو خیلی راحت نمیتونم عملی کنم و وقتی میبینم افتادم روی جریان و دارم میرم جلو و کاری از دستم برنمیاد باعث میشه تا مرز سکته کردن برم.

الان هر اتفاق غیر منتظره ای منو میکشه واقعا ظرفیتم خیلی اومده پایین.

باز اگه همه اینا توی شرایط مالی بهتری اتفاق میوفتاد شاید میشد یکمی بهتر جلو رفت.

نمیدونم، واقعا دلم میخواست میتونستم از هرکدومشون لذت ببرم نه اینکه همش دلشوره داشته باشم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زمزمه

همیشگی

میشه ادم توی هر شرایطی که هست، کار میکنه یا بیکاره، توی رابطه اس یا تنهاست، سرش شلوغه یا نیست. 

بازم حالش بد باشه؟

آره میشه من همش رو تجربه کردم و بازم حالم خوب نبود.

بهم نگو خوشبختی یه حس درونیه، بهم یه سری جمله زرد نگو حالم از همون جمله ها هم بهم میخوره.

فکر میکنی اگه مثل ارزوهات توی یه جای دور تنها زندگی میکردی و زندگی که میخواستی رو داشتی حالت خوب بود؟

نه! مطمئنم که بازم نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

آرامش

یه وقتایی هست آدم سرش پر از سروصداس، الکی نگرانه و استرس داره.

اینجور وقتا هرکس یه کار مخصوص خودش رو داره که آرومش کنه؟ نه شعاری و الکی، واقعا مثل یه لیوان شربت خنک باشه توی یه روز خیلی گرم.

دوست دارم بدونم دیگران واقعا همچین چیزی دارن یا اینا همش شعاره؟

چرا من ندارمش؟ چرا هیچی نمیتونم پیدا کنم که واقعا دلمو آروم کنه؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

ولع کتاب

یه ولع پیدا کردم، وقتی کتابی رو شروع میکنم فقط به تموم کردنش فکر میکنم. به جای اینکه خود کتابو بخونم و لذت ببرم فقط به تموم کردنش فکر میکنم.

خیلی جاها خود کتاب رو هم نمیفهمم، نمیدونم این چه دردیه به جونم افتاده.

الان که داشتم تند و تند کتاب خشم و هیاهو رو میخوندم و نصفشم فقط روخوانی میکردم یهو با خودم گفتم فکر کن این آخرین کتابیه که توی زندگیت قراره بخونی. میخوای اینجوری تمومش کنی؟!

اصلا از این رویه خوشم نمیاد، هیچ لذتی از کتابام نمیبرم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

ریگ روان

چقددرررر کتاب «ریگ روان» منو نمیگیره و رو اعصابمه!

فعلا که صفحه 35 ام و نمیخوام زود نظر بدم ولی ازون کتاباس که آدم میگه چرا شروع کردم

ناراحتم که دارم زود راجع بهش نظر میدم و امیدوارم که پشیمون بشم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

هزار خورشید تابان

امروز کتاب هزار خورشید تابان رو تموم کردم.

موقع خوندن کتاب، مدام به این سوالات فکر میکردم که بین تمام موجوداتی که خدا جفت آفریده هیچکدوم مثل ما بین دو جنسیتشون اختلاف نیست!

اینقدر یکی اون یکی رو زجر نمیده که مایی که قدرت تفکر داریم میکنیم.

چه تفاوتی، چه چیزی دیدیم که فکر کردیم یکی آدم کمتریه چرا برامون هضم نمیشه که هردو آدمیم و فقط این سیستم طبیعته که باید جفت میبودیم؟

خیلی از زمانی نگذشته که مردها، زن هارو یه جنس اضافی و پایینتر از خودشون میدیدن و خیلی جاها هنوزم هست.

چرا نمیتونیم به هم به چشم یک آدم نگاه کنیم نه یک جنسیت دیگه؟

جدا از جنسیت چی باعث میشه اینجوری همنوع خودمونو سلاخی کنیم؟ به خودمون حق بدیم یک نفر رو چون مثل ما فکر نمیکنه، به دنیا نیومده، نژادش فرق داره و عبادت نمیکنه به بدترین شکل بکشیم؟

توی وجود مایی که تفکر میکنیم چی هست که انقدر وضعمون از بقیه موجودات بدتره؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

صدا کن مرا

صدا کن مرا صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

 

سهراب سپهری

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه