از عصبانیت لذت میبردم چون باعث میشد ناراحت بمانم و حالم خوب نباشد. میخواستم حالم خوب نباشد چون خودم را لایق حال خوب نمیدانستم. چون بلد نبودم که حال خوب داشته باشم، بلد نبودم حال خودم را خوب کنم.

از عصبانیت لذت میبردم چون عذاب وجدانی که نسبت به تمام کارهای خودم و نسبت به عدم تحقق آرزوهام داشتم نمیخواست حس خوبی داشته باشم و این عصبانیت حالم را یک طورهایی میگرفت و برایم مثل تنبیه بود، یکجور خودآزاری تا یادم بماند لیاقت آرامش را ندارم.