من خواهم شنید...

اولین تجربه قلم مو

اولین نقاشی که با قلم موهام کشیدم رو تموم کردم و خیلی فرق داشت با مداد تنها و حس قشنگ تری داشت کار با قلم مو.

البته طبق معمول چون از کشیدن پارچه متنفرم لباسش زشت شد. ولی این سری سعی کردم روی ایراد کارهای قبلی یعنی مو تمرکز کنم و بتونم موهاشو با جزئیات بیشتری بکشم و فکر میکنم نسبت به کارهای قبلی تونستم پیشرفت کنم.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زمزمه

آه مظلوم

مادر گفت: این پرفکشن ها را روشن کن، جاوید.
 گفتم: حالا؟ مردم به ما میخندند، چله تابستان و بخاری؟
 گفت: سال و ماه به هم ریخته، علتش این است که آدم ها به حق خودشون قانع نیستند. ظهر داشتیم از گرما خفه می شدیم، حالا از سرما نمی‌توانیم بخوابیم.
جاوید گفت: این‌ها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را می‌کشد.

📖 سال بلوا/ عباس معروفی


پ.ن: نمیدونم چرا قدیما آه مظلوم خورشید رو خاموش می کرده، نمیدونم چرا الان دیگه آه مظلوم کاری نمیکنه.

وقتی داستان هایی که زمان وقوع شون گذاشته هست رو میخونم خیلی از این دیالوگ ها زیاده، اما چرا الان دیگه از این خبرا نیست؟

یعنی این حرفا همش مال کتاباست و حتی زمان قدیم هم اتفاق نمی افتاده؟ یا الان شانس ماست که دیگه دنیا حوصله معجزه و لوطی گری رو هم نداره؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

عیدتون مبارک

این اولین غدیریه که نیستی بیام بوست کنم عیدی بخوام ازت.

اولین باره در خونمون بسته است و کسی قرار نیست بیاد دیدنت.

امروز صبح چایی ریختمو نشستم روی مبلی که همیشه مینشستی و فکر کردم که کاش میتونستم بغلت کنم.

کاش انقدر بد نبودی و نمیرفتی.

عید همگی مبارک.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زمزمه

دلتنگتم

نمیدونم میخوام بهت چی بگم.

فقط میدونم خیلی دلم برات تنگ شده.

دلم میخواد ببینمت، صداتو بشنوم، برام خاطره هاتو تعریف کنی.

تو که میدونستی سخته نباید میرفتی.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زمزمه

قلم موی جدید

امروز بعد از مدت ها نقاشی کردم، یه طرح خیلی ساده بود و توی چند دقیقه تموم شد ولی همون چند دقیقه تونست حالم رو یکم تغییر بده.

چند روز پیش یک نفر بهم گفت دیگه نقاشی نمیکنی؟ گفتم خیلی وقته هیچی نکشیدم اصلا حوصله ندارم. گفت ولی نقاشی کشیدن خودش یک درمانه و حالتو بهتر میکنه.

نه اینکه نمیدونستم ولی حتی حوصله درمان هم نداشتم. ولی این طرح رو پیدا کردمو کشیدم. بعدشم رفتم قلم موهایی که خیلی وقت بود میخواستم بخرم رو خریدم و کلی ذوق کردم براشون.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زمزمه

Shsrp Objects

امروز سریال Shsrp Objects رو تموم کردم و باید بگم باورم نمیشه انقدر سریال خوبی بود و الان خیلی حس خوبی از دیدنش دارم.

پایان سریالش که شاهکار بود و برای من غیرقابل حد بخشیش رو حس کرده بودم  از قبل اما یک قسمتش رو اصلا فکرش رو هم نکرده بودم (ننوشتم چه قسمت هایی شاید کسی هنوز ندیده باشه و بخواد ببینه). اما بجز پایان خوبش سریال خیلی نکات خوب دیگه ای هم داشت و به نظرم عالی ساخته شده بود.

اول فلش بک های کوتاه و سریعی که هرکدوم راز خیلی مهمی بودن و انقدر سریع رد میشدن که گاهی برای دیدنش چند بار فیلم رو میزدم عقب اما انقدر سریع رد میشدن انگار از عمد میخواستن که نبینیم.

دوم نوشته های روی بدن کمیل که هر کدوم یک قسمت از رازش بود.

سوم توهم هایی که کمیل میزد و چیزهایی که میدید خیلی کمک کننده بود.

چهارم و شاید بهترین قسمتش بازی «امی ادامز» در نقش کمیل که طبق معمول معرکه بود. یکجا خوندم که ادامز خیلی خوب بلده حتی توی سکوت و بدون دیالوگ بیننده رو محو بازیش کنه و اینجا چقدر محسوس بود و فهمیده میشد چون خیلی از صحنه های فیلم سکوت کامل بود و بیشتر روی دیدن تاکید داشت تا شنیدن.

شوک صحنه آخر رو هنوز دارم و دقیقا جایی که از تعجب خشک شدیم تموم شد. واقعا از هر لحاظ یک شاهکار بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

Feel Something

I don't need to feel love, I just wanna feel something
If it's never enough, at least it's better than nothing
After everyone I've lost and every kiss I wasted
I don't, I don't need to feel love
Just wanna feel something
Just wanna feel something
Just wanna feel something
Feel Something/ Adam Lambert🎵

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

بد و بد

چند از اون روزهایی بود که یه خبر بد میشنوی و کل انرژی از بدنت خارج میشه دیگه حوصله هیچی رو نداری.

ظهر بود که خبر فوت یکی از همکلاسی هام رو شنیدم و با اینکه از قبل میدونستم که چند ساله مریضه ولی بازم یه شوک بدی بود. البته من اصلا باهاش صمیمی هم نبودم و خیلی حتی هم صحبت نشده بودیم با هم ولی خیلی ناراحت کننده بود.

بجز این هم شنیدم که دوست صمیمیم و خانوادش مریض شدن.

و.....

میدونم همه این روزا کلی خبرهای بد شنیدیم از نزدیکانمون. قبلا اخبار بد یکم دورتر بودن یکم راجع به کسایی بود که خیلی راجع بهشون نمیدونستیم حالا ولی خیلی نزدیک شده حتی دیگه احتمالش زیاده که خودمون خبر بد بشیم.

درسته که زندگی الان اخبار بدش بیشتر شده ولی انگار زندگی همیشه همین بوده فقط فاصله اخبار بدش بهم نزدیک شده قبلا هم بلاخره خبرهای بد به نزدیک ما میرسیدن ولی شاید دیرتر شاید نه پشت سر هم.

زندگی پر از خبرهای بده پر از چیزهای مزخرفه و یکی از شگفت انگیز ترین ویژگی هایی که ما داریم اینه که عادت میکنیم اینه که سازگار میشیم. شاید اگه بهش فکر کنیم بی رحمی به نظر برسه ولی بهرحال اتفاق می افته.

خبر های بد یا توی زندگی بیشتر از خبرهای خوبن یا تاثیرشون بیشتره. برای همینه که زندگی چیز مزخرفیه ما دلخوشیم فقط به اون چندتا لحظه ی خوب کمی که اتفاق می افتن ولی بقیش یا روزای معمولی و الکیه یا روزای بد.

دیگه نباید از خبرهای بد تعجب کنم؟ من از حالا میدونم بدون چون و چرا کلی اتفاق بد جلوی روم هست. وقتی اتفاق افتادن آیا دیگه سِر شدم؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

همبستگی

این که می گویی هر آدمی به جز عهده دار بودن سنگینی بار گناه خودش مسئول انسان های دیگر هم هست کاملا درست است و بسیار جالب که نشان می دهد تو چه قدر عالی آن را به صراحت دریافتی. در حقیقت وقتی مردم به این موضوع پی ببرند، آن وقت ملکوت خداوند بر زمین تحقق خواهد یافت و دیگر رویا نخواهد ماند.

... تو از من می پرسی که چه زمانی آن رویا محقق خواهد شد. آن روز خواهد رسید، اما نخست باید دوره انزوای انسانی تمام شود.

... همان انزوایی که به خصوص در عصر ما همه جا را فرا گرفته و تا به پایان نرسد کاری از پیش نمی رود. به این زودی ها پایانش نمی رسد. زیرا هر کس می کوشد خودش را حفظ کند. همه تلاش می کنند برای خود و به تنهایی کمال زندگی را تجربه کنند و کوشش های آنها به نابودیشان منجر می شود. و به جای به خود رسیدن، به نابودی و انزوای بیشتری دچار می شوند.

در عصر ما همه انسان ها جدا از یکدیگر زندگی می کنند. هر کس در سوراخ خود می خزد و از همسایه خود دوری می کند. خودش را پنهان می کند و هرچه دارد مانند موش به سوراخ میبرد و همیشه سعی می کند با دیگران با فاصله زندگی نماید و آن فاصله را حفظ کند. او برای خود ثروت می اندوزد و فکر میکند چه قدر قوی است و چه قدر در امان به سر می برد. اما این انسان دیوانه درک نمی کند که هر چه قدر ثروت بیشتر بیاندوزد عمیق تر در منجلاب نابودی خود فرو می رود. او تنها به خود متکی ست و خودش را از کل انسان ها جدا می کند. به ذهنش آن چنان تعلیم داده که به کمک دیگر انسان ها و آدم ها اعتقاد نداشته باشد و همیشه در ترس از دست دادن حقوق و پولی که برای خود کسب کرده به سر ببرد.

تاسف آور است انسان های معاصر از درک این مسئله عاجزند که امنیت واقعی فرد در گرو تلاش های افراد منزوی نیست، بلکه به همبستگی کل انسان ها بستگی دارد. اما پایان این انزوای وحشتناک انسان فرا خواهد رسید و همه در ک خواهند کرد که چه قدر به طور غیر طبیعی از یکدیگر جدا مانده اند. روح زمانه چینین خواهد شد و همگان تعجب خواهند کرد که چطور اینسان مدت درازی در تاریکی به سر برده و از دیدن نور عاجز مانده بودند.

📖 برادران کارامازوف/ داستایوفسکی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

نقل قول های بسیار

وای من متنفرم از کتابایی که دو خط از خودشون میگن بعد 2 صفحه نامه ها و ایمیل هایی که طرفداراشون براشون فرستادن رو میذارن که صحت قضیه به ما ثابت شه!!!

بعد همش برای من سواله اولین بار که این کتابو چاپ کردی که اینهمه نامه نداشتی بذاری توش کتابت چند صفحه میشد؟ یعنی یبار چاپ میکنن کتابو بعد که نامه ها میاد دوباره نامه هارو اضافه میکنن دوباره چاپ میکنن؟

جان ما اصل موضوعو بگو برای چی برای یه موضوع ساده 100 تا مثال میزنی بابا فهمیدیم!

نمیدونم چرا حالا انقدر عصبانی شدم این دومین کتابیه که اینجوری اذیتم میکنه ولی نمیدونم چرا انقدر آزارم میده شاید چون از کتاب قبلی خیلی بدم اومد، نمیدونم. هرچیم هی مثالاشو رد میکنم که برسم به اصل موضوع میبینم اصلا اصلی در کار نیست همش مثاله و من رسیدم بخش 4 (صفحه 50)  و کل محتوای اصلی رو میشه توی 2 صفحه خوند...

📖 قانون 5 ثانیه/ مل رابینز

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه