توی این عکس چی میبینید؟

شهر پترا در اردن
برای 600 سال فکر میکردند این شهر در میان بیابان اردن گم شده،مانند قاره گمشده آتلانتیس.
یک مکتشف سوئیسی که تصمیم گرفته بود آنرا پیدا کند، از جاده ای باریک، از میان کوههای سنگی کویر سفر کرد.
تصور کنید هیجان را وقتی برای اولین بار به پترا رسید و این منظره را در قرن نوزدهم مشاهده کرد!
معبد پترا یک پرستشگاه به سبک یونانی HELLENIC با ارتفاع 42 متر است که آنرا گنجینه نیز می نامند.
این معبد در میان ساختمانهای مجلل و با شکوه در پترا که همگی آنها در سنگ تراشیده شده اند، بی همتاست.
این معبد به طور کامل در سنگ تراشیده شده.
معبد پترا انتهای شهر سنگی گمشده است.
این شهر در 226 کیلومتری شهر امان پایتخت اردن قرار گرفته و یونانیان آنرا پترا نامیده اند یعنی سنگ، ترجمه عبری آن سلع است و ترجمه عربی آن رقیم.اهالی این شهر به قوم نبط مشهورند. برخی مورخان قوم نبط را همان اصحاب کهف میدانند.
اینجا ابتدای راه ورود به شهر گمشده است. راه سمت راست برای افرادیست که پیاده در مسیر حرکت می کنند و راه سمت چپ برای درشکه سواران.
شهر پترا دره ها و گذرگاه هایی به عمق 2000 متر و طول یک کیلومتر به نام تنگه دارد. در دو طرف تنگه پترا کتیبه های باستانی حکاکی شده و صدها ساختمان، آرامگاه، سالن و تالارهای تدفین مردگان، معابد و پرستش گاهه و تخته سنگهای کنده کاری شده از دورانهای گذشته وجود دارد. در ارتفاعات جبل هارون آرامگاه هارون برادر موسی قرار دارد.
غاری در دل صخره های سرخ منطقه ((پترا)) در جنوب امان پایتخت اردن در جاده ((سحاب)) واقع شده است و سه قبر سنگی شکافدار در آن دیده می شود که احتمال می رود این غار همان غار اصحاب کهف باشد.
پترا حدود قرن ششم قبل از میلاد مسیح در زمان امپراطوری ایران به وسیله قومی به نام نبطی ها ساخته شده است.
نبطی ها عربهائی بودند که از طریق تجارت ادویه مانند گیاهان خوشبو زندگی خود را میگذراندند.
حدود 60 سال پس از میلاد مسیح، پترا تسخیر شد و در حیطه امپراطوری روم در آمد.
بناهای این شهر محل سکونت اهالی بوده است.
پترا برای آخرین صحنه فیلم ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی مورد استفاده قرار گرفته است.
رنگهای روی سنگها طبیعی هستند.
ترکیبات زمین شناسی شن و ماسه این رنگهای زیبا و طبیعی را بوجود آورده اند.
نبطی ها در پترا یک سیستم آبرسانی مجهز و پیشرفته ساخته اند.
آمفی تئاتر بزرگ شهر مثل سایر بناهای شهر به صورت یک تکه در دل کوه به شیوه یونانی - رومی تراشیده شده و ظرفیت چهار هزار نفر را دارد.

ﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﺍﻣﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻤﺘﺮ.
ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﮎ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ، ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﮐﻤﺘﺮﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﺘﺨﺼﺼﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮐﻤﺘﺮ.
از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر! با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو... ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز! شک هایت را باور نکن اما به باور هایت هیچ وقت شک نکن... زندگی شگفت انگیز است، فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید... مهم این نیست گه قشنگ باشید، قشنگ این است که مهم باشید، حتی برای یک نفر... مهم نیست شیر باشی یا آهو، مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی... کوچک باش و عاشق، که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را... بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطۀ خاص تو با کسی... موفقیت پیش رفتن است نه به نقطۀ پایان رسیدن... فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران... زلال که باشی آسمان در توست...
در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ”شجاعت یعنی چه ؟”
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: ”شجاعت یعنی این” و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود!
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند. فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
اون فرد کسی نبود جز دکتر شریعتی، روحش شاد...
داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان می دهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل...
مردی دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظارش بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما، چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ربطی ندارد، چرا چنین سوالی می کنی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر می گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می گویم، ۱۰ دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: می شود لطفاً ۵ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خرید یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی؟! من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟!
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به ۵ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۵ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۱۰ دلار دارم و می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید، دوست دارم با شما شام بخورم...
ﭼﺎﺭﻟﯽ ﭼﺎﭘﻠﯿﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:
ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ....
ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻳﺪ ﻭﻟﻲ ﺁﺷﻴﺎﻧﻪ ﻧﻪ،
ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺧﺮﻳﺪ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﻪ،
ﺳﺎﻋﺖ ﺧﺮﻳﺪ ﻭﻟﻲ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻪ،
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر.
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید.
ﺳﺎﮐﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ
ﻣﯿﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺟﻮﺍﺏ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺖ!!!
ﻋﻤﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺩﺍﺭﯼ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ
ﺣﺮﻣﺘـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﻬﺎ
ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ......