دوست داشتن کسی که شما رو دوست نداره
مثل بغل کردن کاکتوس می مونه…
هرچی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب میبینی
دوست داشتن کسی که شما رو دوست نداره
مثل بغل کردن کاکتوس می مونه…
هرچی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب میبینی

نظر شما راجع به عکس بالا چیست؟
چه چیزی در عکس بالا بجز وارونه بودن آن نظر شما را جلب میکند؟
گاهی باور های ذهنی ما چیزی بیشتر از باور های فکری مان نیست!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این همان تصویر است!!!

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است.
زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد.
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!
میــگم خداحافظ . . .
که تو چشم تـَر کنی و بگـــی:
کجــا؟ مگه دست خودته این اومدن و رفتن؟
که سفت بغلم کنی و بــگی:
هیــــچ رفتــنی تو کار نیست
همین جـا " به دلـت اشاره کنی" جاته تا همیشه
آخرِ سرش محکم بگی: شیر فهم شد؟؟
و مَن، دل ضعفه بگیرم از این همه عاشقانه های ِ محکمت!!!
بعد از چند وقت دیدمش دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن!!!
خودمو کنترل کردم و فقط لبخند زدم...
تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم: بی معرفت! دستای من تغییر نکرده، دستات به دستای اون عادت کرده...!
علی: خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟
دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.
علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.
وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.
آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط
عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا
چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم
از توی بغلم تکون ...
دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!
ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ! ﻣﻦ ﻭ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ.
ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺸﻮﯾﻘﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ.
ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻦ ﺭﻭ ﯾﻪ ﮐﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﺑﻮﺩ!…
ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺣﺎﻝ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪﺷﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﺪﻋﻮﯾﻦ ﻋﺮﻭﺳﯽ!
ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺍﻭﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﮎ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ:
ﺍﮔﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ۵۰۰ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﯼ ﺑﻌﺪﺵ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ!..
ﻣﻦ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ، ﺍﻭﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ
ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﯿﺎ ﭘﯿﺸﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻡ!
ﯾﻬﻮ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﻭ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺍﺷﮏ ﺁﻟﻮﺩ ﭘﺪﺭ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪﻡ!!!
ﭘﺪﺭ ﻧﺎﻣﺰﺩﻡ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺍﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﯼ!…
ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﺍﻣﺎﺩﯼ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯼ!!!
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻟﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﺘﻮﻥ ﺟﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﯿﺎﺭﻩ!
همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم...
از عمد؛ راه اشتباه را نباید برگشت...!