من خواهم شنید...

خواب

دیشب خواب دیدم که رفتیم خونه آقاجونم
بابام از کربلا برگشته بود. ما هم داشتیم راه میوفتادیم برگردیم مشهد عموم برای بابام بنر زده بود توی کوچه و میپرسید حالا میخواین برین اینارو بکنم؟
آقاجونمو واضح و خوب دیدم ولی بابامو ندیدم درست.
آقاجونم سالم و سرحال بود ولی انگار میدونستم دفعه دیگه نمیبینمش برای همین موقع رفتن داشتم با اشک نگاهش میکردم یهو اونم اشکاش ریخت و گفت منم اینجایم، منم گفتم منم اینجایم.
اونم گریه کرد و برگشت توی خونه.


پ.ن: من بچه که بودم ۴، ۵ ساله فکر کنم یبار آقاجونم اومده بوده مشهد یا ما رفتیم نمیدونم بعد با همه روبوسی کرد جز من، منم گفتم منم اینجایم!! بعد دگ کلا هربار اقاجونم منو میدید مخاس بوسم کنه بهم میگف منم اینجایم.

آخرین بار که رفتم بیمارستان پیشش خیلی بیحال بود بهش گفتم آقاجون منم اینجایم، بلاخره خندید یکم انگار سرحال تر شد. خوشحال شدم که حالش حتما داره بهتر میشه ولی فرداش دیگه تموم شد...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زمزمه

دیو درون

فکر می کنم تعیین مجازات آدم ها خیلی کار سختیه.

یا تصمیم گیری اینکه کی چیزی که سرش میاد حقش هست یا نه.

همیشه وقتی ماجرا از یک زاویه دیگه تعریف میشه یهو میبینی توی دلت حتی دوست داری آدم بده ی داستان گیر نیوفته یا بتونه فرار کنه.

خیلی بستگی به این داره که داستان رو از کدوم زاویه نگاه میکنی.

آدم ها همه میتونن وقتی یک شرایط استثنایی پیش میاد، وقتی یک اتفاقات مهم و نادری توی زندگیشون میوفته تبدیل بشن به چیزی که شاید هیچکس فکرش رو نکنه اما همونایی که فکرش رو نمیکنن هم خودشون یه شرایطی هست که اگه توش قرار بگیرن شاید همونطور رفتار کنن. همه آدم ها یک دیو درونی دارن به نظرم که میتونه یه جایی توی یک شرایطی بیدار بشه. یک پادکست راجع به این موضوع گوش دادم قبلا که اسمش «شر درون» هست از String Cast.

تصمیم گرفتن برای گناهکار بودن آدم ها به نظر من غیر ممکنه برای آدم ها.

فصل سوم سریال thirteen reasons why رو بلاخره حوصله کردم که شروع کنم البته هنوز کامل نشده. اینبار داستان یکم از زاویه برایس بود که من اعتقاد دارم بلایی که سرش اومد حقش بود ولی هرچی میره جلوتر میبینم که نویسنده میخواد سعی کنه بگه بلاخره اونطرف ماجرا هم یه داستانی هست ولی هنوز من قانع نشدم. میدونم که اونم مشکلات زیادی توی زندگیش داشت ولی دلیل نمیشه که بخواد به دیگران صدمات غیر قابل جبران بزنه من اگه بودم شاید با دونستن داستان زندگیش باز هم نمیبخشیدمش چون با همه اینها بازم آدم اختیار داره که تصمیم گیری کنه.

ولی هنوز نمیدونم نسبت به اینکه داشته سعی میکرده آدم بهتری بشه چه حسی داشته باشم چون برایس برای کاری که کرد تاوانی پس نداد شاید اگه مجازاتش رو قبول میکرد و توی دادگاه اونقدر دروغ نمیگفت و یکم پشیمون بود میشد باور کرد میخواد آدم خوبی باشه اما اون تا وقتی که اوضاع زندگیش داغون شد و همه بهش پشت کردن پشیمون نبود.

بهرحال هنوز چند قسمت دیگه مونده شاید نظرم تغییر کنه.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زمزمه

خنده گرم

...خنده گرمی کرد و این خنده ی او، جرج، میتوانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می توانستند او را ببینند در یک آن، همه ی جنگ ها، خصومت ها و دشمنی های روی کره ی زمین از بین می رفت یا دست کم یک آتش بس بسیار طولانی اعلام میشد.

📖 دختر پرتقالی/ یوستاین گاردر


خنده گرم چجور خنده ای میتونه باشه؟ چقدر دلم میخواد میتونستم خنده شو ببینم تا بفهمم چطوریه.

البته فکر میکنم حتما چون بین کسی که خنده رو می دیده و دختری که میخندیده حسی بوده اونو گرم میکرده. وگرنه فکر نکنم برای یک غریبه گرمی وجود داشته باشه.

چه خوبه خنده آدم برای یکی گرم باشه یا خنده یکی برات گرم باشه.

بنظرم حس جالبی باید باشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه

خیلی ای کاش دارم

دیشب دفترچه ام رو باز کردم چون دلم برای حس دست گرفتن قلم تنگ شده بود. آخرین تاریخی که توش نوشته بودم برای اول مهر بود.

چقدر از اون موقع دنیای من و حتی همه تغییر کرده، آخرین باری که نوشته بودم پر از شوق بودم و ذوق داشتم برای شروع یک کاری که دوستش داشتم و فکر می کردم مسیر بهتری باهاش برای خودم می سازم. البته اشتباه هم نمی کردم.

اما حالا چطور در عرض یک ماه انقدر زندگیم مزخرف شده که حتی دوست ندارم بیدار بشم.

وقتی که می رفتیم دامغان دیدن آقاجون راستش یکم انتظار خبرهای بد رو داشتم آخه حالش خیلی بد بود اما وقتی ما زودتر برگشتیم و بابا و مامان یک هفته بیشتر موندن حتی هزارم درصد فکر نمی کردم بابام انقدر بی معرفتی کنه و اونم از پیشم بره...

بچه که بودم همیشه اگه کسی بابابزرگ یا مامان بزرگی نداشت خدا رو شکر می کردم که چقدر خوبه که من هر چهارتاشونو دارم. یا وقتی می فهمیدم یکی از دوستام پدر نداره، چقدر حس بدی به خاطرش داشتم. نمی گم ترحم بود فقط حس بدی بود با اینکه حتی ظاهر زندگی اون هم مثل مال من بود ولی یک تیکه پازلش کم بود.

تصوری از مرگ نداشتم. خیلی راضی بودم که هیچ آدم نزدیکی رو از دست نداده بودم.

باورم نمیشه حالا دیگه اونی که بابا نداره خودمم. حالا بقیه باید فکر کنن پازل من یک تیکه نداره.

توی بیست روز بدجوری کوبیده شدم زمین. زندگیم بدجوری بهم ریخته شد.

دیگه می دونم ای کاش گفتن هیچ فایده ای نداره ولی بازم خیلی ای کاش دارم هنوز.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

رفت

رفت و تنهام گذاشت درد رو دردام گذاشت
خوب میدونست نقطه ضعفم چی بود
دست رو نقطه ضعفام گذاشت
بهش گفتم نرو بمون کنارم؛ مرهم دردام شو باز
ولی رفت و پشتشم نگاه نکرد
خدا میدونه که الان کجاست

🎵 رفت/ آرمین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

چقدر تنهایی خوبه

دلم میخواد تمام روز رو بخوابم و شبا بیدار باشم تنهایی. میخوام هیچکس رو نبینم. میخوام فقط توی حال خودم باشم بدون ارتباط با هیچکس چه مجازی و چه واقعی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

بابا اومد

بابا دلم خیلی شور میزنه

خیلی میپیچه توی هم

اصلا میدونی چیه، بهترین موقع همون بود که ساعت ۷ نیم گوشامو تیز میکردم که صدای ماشینتو تو کوچه بشنوم تا از همه زودتر بگم بابا اومد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

بابایی

بابایی چجوری تونستی اینجوری بری

برای چی یکم دیگه نموندی پیشم

بابا بخدا دروغ میگن چی میگن

چقد بیحال نگام میکردی حالا چجوری نگام میکنی؟

بابایی حالا دیگه چیکار کنم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

تسلیت

تسلیت یه واژه نحسه که هربار بهم میگن میخام هزاربار بمیرم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

تغییر تفکرات

چند سال پیش فیلم Nocturnal Animals رو دیده بودم اما خیلی ازش خوشم نیومده بود و فکر کنم که اصلا با دقت هم نگاهش نکرده بودم. انقدر خوشم نیومده بود که یادمه بعد از تموم شدنش پاکش هم کردم. 

چند وقتی بود اسم فیلمش رو چند جا دیدم و دیدم که ازش تعریف میکنن.

این اتفاق قبلا هم برام افتاده بود البته راجع به کتاب. که کتابی رو قبلا خونده باشم و خوشم نیومده باشه و دوباره بخونم و خیلی چیزهای بیشتری ازش بفهمم و دوستش داشته باشم. یا با خودم بگم اون زمانی که خوندم زود بود برام که بخونمش.

بنظرم خیلی اتفاق طبیعی هست چون هرچی میگذره ذهن ما خیلی تغییرات میکنه و راجع به خیلی چیزها نظرمون به کل حتی ممکنه تغییر کنه و برگرده و بنظرم اگر این اتفاق نیوفته باید شک کرد و ناراحت بود چون معلوم میشه که همش درجا زدیم.

به نظرم آدم باید تفکرات خودش رو به چالش بکشه و مدام براندازشون کنه تا ببینه درستن یا غلط و نگاه تعصبی به تفکرات یا پافشاری روی اونها باعث ندیدن یه سری چیزهای دیگه میشه.

از طرفی هم نباید با سست بودن توی تفکرات قاطی بشه و جوری بشه که با هر حرف و نظری نظر آدم نسبت به تفکرات خودش متزلزل بشه.

درست و غلط به نظرم خیلی نسبیه چون چارچوبی که هرکس با اون درست و غلط رو میسنجه ممکنه متفاوت باشه با دیگری و این چارچوب باید خیلی محکم باشه وگرنه آدم خیلی گیج میشه. هرچقدر تفکراتم راجع به مسائل تغییر کنن اما چارچوب اصلی سنجش خوب و بد من ممکنه تغییری نکنه فقط ممکنه چشمم چیزهایی رو ببینه که قبلا نمیدیده اما باز هم با همون چارچوبی که در من از بچگی شاید شکل گرفته خوب و بد رو میسنجم.

گاهی اوقات فکر میکنم ممکنه که حتی خود این چارچوب هم تغییر کنه اما تغییر کردنش یک دلیل خیلی محکم لازم داره یا یک تغییر بزرگ لازمه ولی چارچوب اصلی آدم نباید هر لحظه تغییر کنه فکر میکنم اینطوری خیلی آدم گیج خواهد شد.

از کجا به کجا رسیدم! بلاخره میخواستم بگم که ترغیب شدم به دلیل اینکه از تغییرات ذهنم آگاه بودم دوباره فیلم رو ببینم و امروز دیدمش، و حتی تا همین حالا از تاثیری که روم داشت دارم لذت میبرم. نمیدونم چه حسیه اما حالا که فیلم رو متوجه شدم یه احساس کرختی دارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زمزمه