من خواهم شنید...

دیوانگی

دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید؛

خطر متفاوت بودن را بپذیرید،

اما بیاموزید که بدون جلب توجه

متفاوت باشید.

📖 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد/ پائلو کوئلیو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

آلو یا موز

ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ.
ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺭﺳﯿﺪﻩ، ﺁﺑﺪﺍر، ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ.

ﺍﻣﺎ ﯾﺎﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﻟﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﻏﻮﺑﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺁﻟﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻮﺯ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻣﻮﺯ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﻣﻮﺯ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭﻡ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ ..

📖  زندﮔﯽ، ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ هیچ/ لئو بوسکالیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

حس

یه وقت میشه که هیچ حس خوبی بهم نمیدی... و چقدر خوشحال میشم اون لحظه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

یک ربات

یک جور ناخوشایند دارم خالی میشم، حس میکنم دارم شخصیتمو از دست میدم. دیگه دلم نمیخاد بجنگم... دلم میخواد همه چیز رو ول کنم و یه آدم خنثی بشم. حس مبارزه و جدال رو چجوری انقدر توی من کشتی که حس میکنم مثل یک بره دست و پاهام بسته شده و رام شدم و با اینحال هنوز تقصیر ها با منه!

پس اگر من مقصرم این چه حسیه که با تمام وجود میخوام دیگه هیچ حرفی نزنم و یه ربات باشم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

سرمایه

می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

دوستت دارم!

بانوی من !
رسوایی زیبایم !
که با تو خوشبو می شوم.
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم
امضای من در پای تو باشد 
و سحر بیانی
که طلا و لاجوردش می چکد.
مگر می توانم
در میدان های شعر فریاد نزنم :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می توانم
خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود
با تو در پارکی قدم بزنم
و ماهواره ها
کشف نکنند که تو دلدار منی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

پنهان

نمی توانم نامت را در دهانم

و تو را

در درونم

پنهان کنم.

 گل با بوی خود چه می کند؟

گندمزار با خوشه اش؟

طاووس با دمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم، تو را در حرکات دست هایم،

موسیقی صدایم

و توازن گام هایم

می بینند.

✍️ نزار قبانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

خسته

خسته ام از قضاوت های سریع و ظالمانه

خسته ام از حرفای تکراری و گله های هر روز که شنیدنش اول حالمو بد میکنه بعد عصبانی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

گاهی

گاهی دلت نه عشق می خواهد... نه عاشقانه....
گاهی دلت فقط یک رفیق شش دانگ می خواهد...
که بنشینی کنارش....
و بدانی....
نه سکوتت ناراحتش می کند...
نه حرفهای بی سرو تهت ...
نه اخمهایت....
و نه تمام دق دلیهایی که از کسی داری...
و سرش خالی می کنی...
گاهی چقدر خوب است ...
بودن کنار کسی....
که عاشقت نیست....
فقط دوستت دارد....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه

حرف

اگر کسی میخواد حرف بزنه چقدر بهش فکر میکنه؟ حرفای ما بار منفی ندارن؟ به نظر من خیلی حرف ها هستن که کل انرژی محیط و آدم رو میخورن و منفیش می کنن... ما چقدر این حرفارو میشناسیم؟ حرفایی که حال یکی دیگه رو بد میکنه و حس بدی بهش میده... چه حرفایی انرژی منفی دارن؟ چه حرفایی باعث رنج دیگران میشه و این ها چقدر ارزش گفتن داره؟

دیروز خواهر کوچیکم یه حرفی زد که خیلی بهش فکر کردم، فکر کردم به اینکه چقدر از حرفایی که میزنیم مطمئنیم؟ اگر دادگاهی باشه و ازمون بخوان قسم بخوریم که از حرفمون مطمئنیم و براساس حرف های ما حکمی بخوان بدن.... حاضریم قسم بخوریم و شهادت بدیم و روی این همه حرفی که میزنیم بیاستیم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زمزمه