تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دیدم
بی خبر شو، که خبرهاست در این بی خبری
✍️ فروغی بسطامی
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دیدم
بی خبر شو، که خبرهاست در این بی خبری
✍️ فروغی بسطامی
گاهی وقتا آدم دوست داره خودشو ایزوله کنه از دنیای دورش.
نه صدایی بشنوه و نه کسی رو ببینه یا ببیننش.
... زیرا آدم ها به سختی تغییر می کنند و تلاش برای تغییر دادن آنها بیهوده است. بله، حتما همین طور است. این قانون هستی آن هاست یک قانون است، سونیا، همین طور است. و حالا این را هم می دانم که هرکس از نظر روحی و ذهنی قوی تر باشد به همه آنها حاکم خواهد شد. کسی که جرات و جسارتش از همه بیشتر باشد، حق با او است - آنها این گونه به مساله نگاه می کنند. هرکس که با دیدی محقر و توهین آمیز به مسایلی که از نظر دیگران ارزشمند است نگاه می کند قانون گذار می شود. و هرکس جسارت بیشتری داشته باشد حق به جانب تر می نماید. از ابتدا تا به امروز این گونه بوده است و همین طور هم خواهد ماند. باید آدم خیلی نابینا باشد تا چیزی با این شدت وضوح را نبیند.
... آن موقع فهمیدم سونیا، کسی قدرتمند می شود که بیاندیشد و کاری که لازم است را انجام دهد. تنها چیزی که باقی می ماند این است که این من بودم که برای اولین بار فکری کردم که کسی تا آن موقع به ذهنش نرسیده بود، هیچ کس!
ناگهان برای من به روشنی مشخص شد که هیچ کس نه قبلا و نه امروز جرات آن را پیدا نکرده که هنگام رویارویی با این همه فکر مهمل و پلید، آنها را مچاله کند و به سمت شیطان پرت کند. من ... من می خواستم که جرات کنم و دست به جنایت بزنم. سونیا همه هدف من همین بود که گفتم.
📖 جنایت و مکافات / فئودور داستایوفسکی
پ.ن: کتاب خیلی جالبی بود که خیلی میشه راجع بهش فکر کرد به نظرم. خیلی جالب به مرز دیوانگی رسیدن یک قاتل رو میشه توش حس کرد. کسی که اولش فکر میکردم انقدر منطقیه که حتی با منطقش آدم هم کشت چون میخواد ناپلئون باشه، ولی وقتی که بهتر بهش فکر میکنم بنظرم کاملا آدم مودی و احساسیه که حتی روزی که قاتل شد بدون هیچ برنامه و فقط چون حس میکرد باید انجامش بده انجام داده بود نه با هدف خیر به خودش یا دیگران. توی اعترافاتش یک جمله اش رو خیلی دوست داشتم که میگفت «پیرزن رو شیطان کشت و من خودم رو» هیچ مدرکی علیهش برای قتل نبود و تنها کسی که باعث لو دادنش بود خودش بود. بعضی وقتا از این همه مودی بودنش تعجب میکنم و گاهی حتی میره روی اعصاب آدم.
بهرحال خیلی هنره وقتی قاتل و دیوونه نبودی تا حالا انقدر خوب حالاتش رو درک کنی.
جانا، دلم ربوده ای فریبانه
به انتظار تو غریبانه
نشسته ام ببینم آن دو چشم مست و دلبرانه...
جانا، به غم نشانده ای دل ما را
بیا و دریاب من تنها را
که خسته ام از این زمانه...
🎵 جانا / ایهام
بمان تنها که تنهایی
به این «تن» ها شرف دارد
چه رفتن ها که می ارزد
به بودن های پوشالی...
✍️ سیمین بهبهانی
اینکه انسان ها زمان مرگشون رو نمی دونن یک نکته مثبته یا منفی؟ مزایاش بیشتره یا معایبش؟
اگر می دونستیم در صورتی که به دنیایی بعد از این دنیا هم اعتقاد داشته باشیم. شاید باعث بشه حواسمون رو بیشتر جمع کنیم چون تا وقتی تاریخش رو نمی دونیم در مخیله مون نمی گنجه که یک روز هم برای ما اتفاق می افته، شاید زبونی بگیم و بدونیم که ما هم رفتنی هستیم اما از ته دل باورش نداریم. شاید وقتی تاریخش جلوی چشممون باشه واقعا بفهمیم و باور کنیم که زمان زیادی نخواهیم داشت...
اما اگه بدونیم و اعتقادی هم به دنیای بعد از اینجا نداشته باشیم، خب فرقی نمیکنه به حالمون
اما اگه بدونیم تاریخ ما خیلی زود و توی جوونی تعیین شده چی؟ بازم انقدر مثبت نگاهش میکردیم؟ یا افسرده می شدیم و شایدم زودتر خودکشی می کردیم
اگه میدونستیم فرصت عزیزانمون کمه چطور؟ با اونا چجوری رفتار می کردیم...
روز های اخر هرکس دورش جمع میشدیم؟ لحظه رفتن چقدر ترسناک میشد
ولی اگر میدونستیم چیزی به اسم تصادف وجود نداشت چون دیگه از ترس مردن شاید اون روز از خونه بیرون نمیومدیم
زندونی می کردیم خودمونو و از زندگی عادی دور میشدیم
شاید واقعا ندونستنش خیلی بهتر باشه برامون، شاید دیگه نمیتونستیم از جذابیت های زندگی استفاده کنیم...
زندگی و مرگ آدم ها خیلی پیچیده است.چطور اما خیلی ها متوجهش نمیشن؟
شده تا حالا مرگ رو خیلی نزدیک ببینین؟
شده برای مرگ کسی از ته دل گریه کنین؟
تا همین پارسال همچین حس هایی رو تجربه نکرده بودم، ناراحت میشدم از مرگ دیگران اما از ته دل گریه نکرده بودم برای اینکه دیگه یک نفر رو هیچوقت نمیبینم.
امروز برای بار سوم توی یک سال اخیر و برای بار دوم توی یک ماه مرگ بهم نزدیک شد.
هر بار که میاد یه حس ترس عمیق بهم دست میده که نفر بعدیش کیه؟ خودم؟ یا... هر بار حس میکنم بار بعدی بهم نزدیک تر میشه
امروز از ته دل گریه کردم ولی هم برای نزدیکی مرگ و هم برای اینکه زندگی دوستم از حالا بدتر از قبل شده...
شاید بیشتر دلیل دوم باعث ناراحتیمه خودمم نمیدونم اما هرچی که هست یکی از بدموقع ترین مرگ هاست
خدایا چه حکمتی داشت؟ عجب آزمایش سختی کردی خدا...
حسش رو تا کسی نچشیده باشه نمیفهمه چیه مثل خود من که تا پارسال هم نمیدونستم.
نمیشه بگم امیدوارم هیچوقت نچشین چون حتما اتفاق میوفته اما امیدوارم حتما براتون عقب بیوفته
حس بی پناهی، دل تنگی، حسرت و خیلی حس های دیگه که هرکدومش کافیه برای یه عالم غصه اما همش یکجا میاد
فقط میشه دعای صبر کرد....
من دل هرآنچه را که از مردی برمی آید دارم. اما آنکس که دل بیش از آن را داشته باشد مرد نیست.
📖 مکبث/ ویلیام شکسپیر
اینکه مردم برای نشون دادن تنفر خودشون، از خدا به عنوان یه بهونه استفاده می کنن خیلی بده و وقتی خانواده خود آدم اینکارو بکنن، بدتره.
🎬 دیالوگ از سریال shameless
من تاحالا همچین حسی رو از طرف خانواده نداشتم ولی در کل احساسش کردم. خیلی خیلی بده که کسی حتی اگه اندازه سر سوزن کاری کنه که بقیه آدما فکر کنن خدا چقدر بده. بنظر من کثیف ترین کار ممکنه چون درست کردن اینجور عقاید تقریبا جزو محالاته.
لطفا لطفا برای هر کاری از اسم خدا استفاده نکنیم.
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
✍️ وحشی بافقی